تبلیغات
هوشنگ متولی جویباری - درس بیع _ ربا جلسه72(93/09/11)
 
هوشنگ متولی جویباری
مازنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ماعدم ماست من این وبلاگو واسه ترویج حقیقت دین درست کرده ام امیدوارم گامی موثرباشد
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
نظر بدهید....





اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
در مسئله حرمت ربا ملاحظه فرمودید كه دو عنصر محوری در موضوع ربا سهم دارد: یكی اینكه «ثمن و مثمن» از یك جنس باشند و دوم اینكه «ثمن و مثمن» هر دو «مكیل» یا «موزون» باشند؛ اما اگر از یك جنس نبودند یا از یك جنس بودند، ولی «مكیل و موزون» نبودند، ربا در آنها نیست؛ لذا خرید و فروش اسكناس، مانند كارهایی كه صرّافان انجام می‌دهند، اگر در خصوص اسكناس و امثال اینها باشد، مصون از رباست؛ اسكناس نو با اسكناس كهنه، البته با یك مقدار بیشتر معامله شود؛ اینها، چون «مكیل و موزون» نیستند، بلكه معدود هستند ربا در اینها راه ندارد. اینكه در صرافی می‌گویند مال را به ارز و مانند آن تبدیل كردیم، این تبدیل در حقیقت همان «مبایعه»، یعنی بیع است؛ برای اینكه بیع «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ»،[1] تبدیل بدون عقد بیع كه نیست؛ ما عوض كردیم و تبدیل كردیم, یعنی فروختیم. بنابراین اگر كسی چه اسكناس یك مملكت و چه اسكناس دو مملكت را با یكدیگر تبدیل كند، از این جهت كه اینها معدود هستند نه «موزون» و نه «مكیل» ربا نیست؛ حالا خواه یكی نو باشد و دیگری كهنه یا اغراض و اهداف دیگری داشته باشند، خود خرید و فروش اسكناس مادامی كه سَفَهی نباشد، به صورت معقول باشد و مورد نیاز طرفَین باشد، خواه پول یك مملكت باشد و خواه پول دو مملكت باشد، ربا نیست و سرّ آن هم این است كه «مكیل» و موزون» نیستند؛ این برای اسكناس‌هاست که احتیاج ندارد یكی نو باشد و دیگری كهنه یا هر دو نو باشد یا هر دو كهنه باشد. گاهی ممكن است اهداف در این باشد كه اسكناس‌های صد تومانی را به ده تومانی یا ده تومانی را به پنج تومانی تبدیل كنند که تبدیل كردن, همان ««مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ»»؛ یعنی می‌فروشند؛ یعنی اسكناس ده تومانی را می‌فروشد به اسكناس پنج تومانی، به مبلغ بیشتر یا به مبلغ كمتر که این ربا نیست، چون در جریان ربا بخشی از اینها به تعبد برمی‌گردد؛ یعنی انسان به هیچ وجه نمی‌تواند راز و رمز حرمت «مغلّظه» ربا را با این اوصافی كه ذكر شده است بیان كند. بنابراین راه حلی را كه خود دین نشان می‌دهد، بخشی از اینها هم تعبدی است.
مطلب دیگر این است كه حكم چك‌ها، سفته‌ها و برات‌ها چیست؟ بعضی از اینها هستند كه مال نیستند، بلکه سند و علامت مالیت هستند; در بیع «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ»؛ یعنی «ثمن و مثمن» باید مال باشند تا تبادل صورت بپذیرد؛ اما وقتی «ثمن» یا «مثمن» مال نبود و علامت مال بود، این بیع نیست. پس سفته یا چك یا برات یا چیزهایی كه در كشورهای داخل یا خارج رایج است، مادامی كه خود این «ثمن» مالیت نداشته باشد یا این «مثمن» مالیت نداشته باشد، اصلاً بیع نیست تا بحث كنیم كه بیع ربوی است یا غیر ربوی، بلکه سخن از تحقق بیع است و باید «ثمن و مثمن» مال باشند تا بیع محقق شود.
پرسش: ... مدعی است که ربای در قرض است.
پاسخ: نه، ممكن است که قرض بدهند؛ ولی الآن بحث ما در ربای بیع است، ما كه فعلاً بحث قرض نداریم؛ حرمت ربا چه در بیع و چه در قرض; اما خرید و فروش اسكناس و کار صراف‌ها مربوط به بیع است و اینكه می‌گویند تبدیل كردیم؛ یعنی «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ». چك و سفته هم همین‌طور است؛ اگر نقد بخواهند بفروشند، سخن از قرض نیست. این چك را می‌فروشد به پول نقد یا بیشتر یا كمتر؛ ولی چك‌فروشی و سفته‌فروشی، اصلاً بیع نیست تا انسان بحث كند كه بیع ربوی است یا غیر ربوی، برای اینكه این «ثمن» نیست، «مثمن» نیست؛ كل واحد از «ثمن و مثمن» باید مال باشند. بله, یك وقت است آنچه كه مضمون این چك هست را دارد می‌فروشد، نه خود چك؛ منتها این چك «عِبرة» است؛ این چك نه «ثمن» است و نه «مثمن»، مبلغی كه در این چك نوشته شده را می‌فروشد به مبلغ كمتر یا مبلغ بیشتر که این «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ» است. سفته‌ای كه در این طرف یا آن طرف «ثمن» قرار گرفت، خود این سفته «ثمن» یا «مثمن» نیست، آن مقدار مالی كه در درون این سفته نهفته است و این سفته ارزش آن را نشان می‌دهد «عِبرة» و علامت آن مال است و آن مال را دارد می‌فروشد، اینجا بیع درست است و «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ» میباشد، چون «مكیل و موزون» نیست صحیح است؛ اما سفته‌فروشی و چك‌فروشی اصلاً بیع نیست، برای اینكه این نه «ثمن» است و نه «مثمن»، خیلی فرق است كه انسان آن مالی كه در درون این چك هست و این چك «عِبرة» و علامت و نشان آن مال است را بفروشد، بله این بیع است؛ اما خود چك را می‌خواهد بفروشد، چك تکه كاغذی در ابعاد چهار در شش است، این كه مالیت ندارد.
پرسش: ...
پاسخ: نه، اسكناس مال است و به آن مالیت دادند؛ این كاغذی كه به این شكل و به این وزن و با این امضاست و با تعهد مسئولانه‌ است، این ارزش مالی دارد و نشانه‌ آن هم این است كه در تمام موارد، همین كاغذ را می‌دهند زمین می‌خرند, خانه می‌خرند, بر آن جمیع آثار مال مترتب می‌كنند.
پرسش: «تفاضل» گاهی عینی و گاهی اعتباری است.
پاسخ: بله، «تفاضل» ربوی انحایی دارد؛ ولی باید در آن دو عنصر محوری باشد: یكی اینکه از یك جنس باشند و دوم اینكه هر دو «مكیل» یا «موزون» باشند.
پرسش: «تفاضل» حقّی مثلاً در یک مناقصه شرکت می‌کنم، 150 میلیون می‌دهم و حق فلان شخص ... این مال نیست اما...
پاسخ: یك وقت است كه واگذاری و سپردن حق است، انسان حق خود را در مقابل چیز دیگری واگذار می‌كند، این هم یك نحو بیع است که حق را می‌فروشد، چون در فروش لازم نیست كه «مثمن» عین باشد، همین كه مال باشد كافی است؛ ولی غرض آن است كه در ربا دو عنصر محوری لازم است: یكی اینكه «ثمن و مثمن» از یك جنس باشد و دوم اینكه هر دو «مكیل» یا «موزون» باشند؛ اما ربای در بیع «بعد الفراق عن تحقق البیع» است، «البیع ما هو؟» بیع «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ»؛ «ثمن» باید مال باشد، «مثمن» باید مال باشد که این محور اصلی بیع است. بیع ربوی آن است كه گذشته از اینكه «ثمن و مثمن» هر دو مال هستند و هر دو از یك جنس می‌باشند، یك؛ هر دو «مكیل» یا «موزون» هستند، دو؛ آن زمینه در همه موارد بیع باید باشد، چون «بیع «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ». اگر چیزی مال نبود، یك تكه كاغذ بود و ارزشی نداشت که بیع محقق نمی‌شود. بنابراین خود اسكناس مال است، برای اینكه مالیت یك امر اعتباری است. یك كشور برابر قانون خاص این كاغذ كه این مهر، این شكل، این وزن و این پشتوانه را داشته باشد, اثر مالیت بر آن مترتب می‌كنند، اصلاً مالیت یك امر اعتباری است. یك وقت است می‌گویند آن اسكناس به فلان مبلغ از مالیت افتاد، از مالیت می‌افتد و دیگر مال نیست؛ ولی چك مال نیست، این اسكناس را به هر كس بدهی قبول می‌كند، اما چك را می‌گویند من چه كسی را می‌شناسم؟! بنابراین خودِ چك، سفته و این‌گونه از امور مال نیستند، چون مال نیستند بیع اینها محقق نیست و بیع باطل است؛ چه ربا باشد و چه ربا نباشد، ولو با تساوی هم باشد معامله باطل است.
پرسش: در خرید و فروش جنسَین، یعنی خود آن جنس خرید و فروش می‌شود، در سفته ...
پاسخ: نه، یك وقت است كه خود سفته را می‌فروشند، برای این است كه كاغذی است كه در این كاغذ اگر چیزی قرار بگیرد ارزش پیدا می‌كند. سفته به اندازه خود سفته است و مثل كاغذی در ابعاد چهار در شش که در جای دیگر افتاده نیست. این سه مسئله شد: خود سفته از آن جهت كه یك معیار خاصی دارد، علامت‌های مخصوصی دارد و كدهای ویژه‌ای دارد كه روی آن نوشتند و چاپ كردند، كاغذی است مانند كاغذهای دیگر; منتها یك قیمت بیشتری دارد؛ این خود سفته است كه خرید و فروش می‌شود، این صد برگ سفته را می‌خرند به ده تومان؛ اما این سفته‌ای كه یك میلیون در آن نوشته شده، این سفته را نمی‌شود با یك میلیون معامله كرد، بله! آن یك میلیون كه در این سفته نوشته شده و مال است و در عهده این شخص هست، این را می‌فروشد به «كذا و كذا». نتیجه این شد كه خیلی فرق است بین اسكناس و سفته و چك و مانند آن؛ اسكناس مال است، چون اسكناس مال است «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ» صادق است که می‌شود بیع و ربوی نیست، برای اینكه «معدود» است و «مكیل و موزون» نیست، اما چك و سفته که مال نیستند؛ یك وقت انسان یك دسته چك می‌خرد، یك دسته چك صد برگی را به فلان مبلغ می‌خرد، از آن جهت كه می‌تواند با آن كار خود را راه‌اندازی كند، ارزش خود را دارد؛ اما این چكی كه نوشته یك میلیون، با این چك نمی‌شود معامله میلیونی كرد؛ بله، آن میلیونی كه در این چك نوشته شده و این «عِبرة» و علامت و نشان آن یك میلیون است، آن یك میلیون مال است و قابل معامله است.
پرسش: «تنزیل» ...
پاسخ: بحث در اصل بیع بود كه صحیح شد یا نه، حالا كه اصل بیع صحیح شد, باید ببینیم كه رباست یا نه، ربا و «تنزیل» در آن راه ندارد، برای اینكه «مكیل و موزون» نیستند؛ اما مسئله بیع باید محقق باشد تا ما بگوییم این بیع ربوی است یا بیع ربوی نیست. پس اسكناس‌ها قابل خرید و فروش هستند و ربا در آنها نیست، چون «مكیل و موزون» نیستند، خواه از یك كشور باشد و خواه از چند كشور; بنابراین كار صراف‌ها مادامی كه سخن از گران‌فروشی و كم‌فروشی و مغبون كردن و فریبكاری و امثال آن نباشد، نفسِ كار صراف‌ها كه پولی را به پول دیگر تبدیل می‌كنند، بازگشت آن به این است كه پولی را به پول دیگر می‌فروشند و این «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ» است؛ اگر عناوین دیگری آن را همراهی نكند، ذاتاً حرام نیست، برای اینكه یا از یك جنس نیستند؛ مثل اینكه پول این كشور با پول كشور دیگر خرید و فروش شود یا اگر از یك جنس باشند «معدود» هستند و «موزون و مكیل» نیستند.
پرسش: همان مسئله فروش ذمّه است؟
پاسخ: نه، در جریان پول كه خودش نقد است مانند اسكناس که نقد است، لکن در مسئله چك و سفته اگر این شخص اعتباری داشته باشد و چكِ نقد امروز باشد, این معامله نقد است؛ اما اگر چكِ مدت‌دار باشد، نسیه است؛ یا «ثمن» نسیه یا «مثمن» نسیه است. هر دو مدت‌دار باشد اشكال دارد، برای اینكه بیع «كالی» به «كالی»[2] است، آنها محذورات خاص خود را دارد، ولو با پول نقد هم معامله شود و چك نباشد؛ اگر هر دو نسیه باشد معامله «كالی» به «كالی» است كه اشكال خاص خود را دارد. اگر پول نقد باشد و آن طرف نسیه باشد, این معامله سلف است؛ آن طرف نقد باشد و پول نسیه باشد، معامله نسیه است. غرض این است كه خود سفته و چك قابل خرید و فروش نیست و این غیر از آن است كه انسان یك دسته چك به فلان مبلغ می‌خرد؛ این شخص دسته چك را می‌خرد كه كارهای خود را در تجارتخانه راه‌اندازی كند، این صد برگ را می‌خرد به ده تومان، این مالی است و این صد برگ ده تومان می‌ارزد؛ اما در یكی از این برگه‌ها نوشته كه یك میلیون در برابر فلان كالا به فلان‌كس بدهید. این یك میلیون كه در این چك نوشته شده، آدم نمی‌تواند این چك را یك میلیون بخرد. بله، مضمون این چك كه یك میلیون هست، آن مضمون پول است و مالیت دارد و قابل خرید و فروش است؛ اما درباره اسكناس سخن از مضمون نیست، خودش است و خود اسكناس مالیت دارد، این‌‌طور نیست كه اسكناس «عِبرة» و علامت برای چیز دیگر باشد.
در خصوص اسكناس یك محذور دیگری هم بود و آن این است كه خود اسكناس‌ها مالیت ندارند و ارزش اسكناس به اعتبار آن پشتوانه‌ای است كه در خزانه دولت است و خزانه دولت هم «ذهب و فضه» است. بعد اشكال كردند كه اگر خود این اسكناس به اعتبار آن خزانه دولت كه «ذهب و فضه» است ارزش دارد، معامله اینها هم معامله «ذهب و فضه» می‌شود، «ذهب و فضه» هم كه «موزون»‌ هستند و دیگر «معدود» نیستند، پس اشكال ربا دوباره برمی‌گردد؛ در حالی كه این‌‌چنین نیست، پشتوانه این اسكناس گاهی «ذهب» است، گاهی «فضه» است، گاهی معدن‌های یك مملكت است و گاهی به قراردادهای خود آن ملت است، نه طلاست، نه نقره است، نه معدن گاز و نه معدن نفت است. در جنگ جهانی اول و دوم، مخصوصاً جنگ جهانی دوم كه متأسفانه هفتاد ـ هشتاد میلیون را اینها با هم كشتند و بسیاری اصلاً نمی‌دانند كه در جنگ جهانی اول و دوم چقدر كشته شد و الآن كه اینها مرتب دم از دموكراسی می‌زنند، برای این است كه واقعاً از بس آدم كشته‌اند خسته شدند، این‌‌طور نیست كه اینها واقعاً عاقل و عادل شده باشند, بلکه دست همه اینها روی ماشه اتم است كه اگر یك وقت ـ خدای ناكرده ـ جنگ جهانی سوم شروع شود، كسی روی زمین نمی‌ماند؛ اینها از بس آدم كشتند خسته شدند، آلمان به صورت خاكستر در آمد، در آلمان كسی نماند! اینها دوباره قیام كردند كه ما می‌خواهیم كشور داشته باشیم. به اینها گفتند شما که می‌خواهید كشور داشته باشید، كشور كه بدون پول نمی‌شود و پول هم كه بدون پشتوانه نمی‌شود و همه تأسیسات شما هم كه خاک شد و چیزی ندارید. آلمانی‌ها گفتند ما كشور را درست می‌كنیم، اسكناس چاپ می‌كنیم و پشتوانه ارزش اسكناس ما, كار ماست كه همان كار را هم كردند. كارِ آلمان در بخش‌های وسیع حرف اول را می‌زند. یك ملت می‌تواند كار خود را مثل طلا و نقره، معدن نفت و گاز, پشتوانه اسكناس خود قرار دهد. غرض این است كه یک امر عقلایی است، اگر كسی پشتوانه را كار یك ملت قرار دهد، آن اسكناس رایج هست و هم ارزش داخلی و هم ارزش خارجی دارد، این‌‌طور نیست كه این اسكناس‌ها برای آن «ذهب و فضه»‌ای كه در خزانه است «عِبرة» باشد، آنها چون «موزون»‌ هستند، بنابراین این اسكناس هم «موزون» است و در آن ربا راه دارد؛ اگر این‌طور باشد كه باید زكات آن را هم داد، برای اینكه بسیاری از این سكه‌ها در خزانه هست و پشتوانه این اسكناس است، اگر كسی فلان مبلغ پول دارد، به اعتبار پشتوانه‌ آن است كه چند سكه طلاست و باید زكات آن را بدهد، در حالی كه این‌‌چنین نیست؛ خود این اسكناس‌ها مالیت دارد. گاهی هم یك كشور برابر ضرورت بدون پشتوانه, اسكناس چاپ می‌كند و ارزش مالی هم پیدا می‌كند.
نتیجه این شد كه این سه مسئله كاملاً از هم جدای هستند: یكی اینكه خود اسكناس را انسان خرید و فروش ‌كند که جمیع اركان بیع در آن هست؛ مانند كار صراف‌ها که خرید و فروش اسكناس است، اینكه می‌گویند تبدیل كردیم اینها «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ» است که باید احكام بیع و آثار بیع هم در آن باشد و چون تبدیلِ بیعی است، طرفَین خیار مجلس هم دارند، وگرنه اینکه بگویند ما این را به آن تبدیل كردیم، این باید زیر مجموعه عقدی باشد، ما تبدیل كردیم یعنی چه؟ این مال را دادیم و آن مال را گرفتیم, یعنی چه؟ این باید تحت یكی از عقود دینی باشد و ما غیر از بیع, عقود اجاره و عقود معهود دیگر, عقد دیگر نداریم، پس این تبدیل همان بیع است, وقتی بیع شد باید جمیع احكام بیع برای آن باشد، خیار مجلس و خیار غبن و امثال آن هم در آن هست.
مطلب دیگر اینكه چك و سفته و امثال آن قابل خرید و فروش نیستند، برای اینكه مال نیستند; این بر خلاف آن است كه انسان یك دسته چك به مبلغ كم می‌خرد. سوم اینكه آن مبلغی كه در این اوراق نوشته شده را اگر بخواهد معامله كند، آن مبلغ بیع است؛ ولی در صورتی كه مبلغ, موجود باشد; كسی كه اعتبار ندارد و چیزی در بانك ندارد، چه چیزی را دارد می‌فروشد؟! ولی اگر نسیه باشد، عقلا اعتبار می‌كنند كه در ذمّه چیزی باشد و این ذمّه هم با قرارداد عقلایی حل می‌شود؛ مثلاً انسان الآن و «بالفعل» مالكیت چیزی بر ذمّه‌ او نیست، اگر چیزی را «بالفعل» مالك باشد كه مستطیع می‌شود و باید مكه برود؛ ولی می‌تواند به مقدار مكه رفتن معامله كند و تعهد بسپارد كه من این خانه را به فلان مبلغ خریدم و به تدریج به شما می‌دهم، با همین «بعت و اشتریت», «لدی العقلاء» این مالیت می‌آید، نه اینكه انسان قبلاً چیزی را مالك باشد و بعد بخواهد به صاحب‌خانه بگوید خانه را که از او می‌خرد به او واگذار كند. این ذمّه كه مثل جیب آدم نیست كه چیزی در جیب باشد، این ذمّه با قرارداد عقلا حاصل می‌شود و قرار هر كسی را هم عقلا امضا نمی‌كنند. كسی می‌خواهد به اندازه ارزش مالی سفر مكه, خانه‌ای بخرد، این شخص اگر الآن به اندازه سفر مكه پول داشته باشد كه مستطیع می‌شود؛ الآن هیچ مالكیتی ندارد و دستش خالی است، اما آبرویی و حیثیتی دارد و می‌تواند خانه‌ای را به فلان مبلغ بخرد كه اگر این مبلغ را می‌داشت مستطیع بود، گفت من این خانه را به ده میلیون خریدم و این ده میلیون را من تعهد سپردم كه به شما بدهم; منتها تدریجاً می‌دهم؛ الآن مالك ده میلیون شده است، چرا؟ برای اینكه اگر مالك ده میلیون نشده باشد، چگونه این ده میلیون را به صاحب‌خانه تملیك می‌كند؟ اگر الآن كسی مالك ده میلیون نباشد، چه چیزی را به صاحب‌خانه می‌دهد؟ اگر ذمّه‌ او هم «لدی العقلاء» مثل جیبش خالی باشد، چه چیزی را الآن به مالك تملیك كرده است؟ خانه را در برابر ده میلیون گرفته، ده میلیون را باید مالك باشد تا به صاحب‌خانه بدهد یا نه؟ این ملكیت یك امر اعتباری است، به صرف همین «بعت و اشتریت» اعتبار می‌شود؛ اولاً این شخص مالك می‌شود، ثانیاً تملیك می‌كند و ثالثاً هر دو را عقلا امضا می‌كنند; مالیت در همین حدّ اعتباری است؛ منتها باید كه با اعتبار عقلا همراه باشد؛ بر اساس این چك، این سفته و مانند آن چنین چیزی نیست، این چك ارزشی ندارد، مگر اینكه محتوای این چك را به عنوان «ثمن» یا «مثمن» قرار دهند و این محتوا برای چک «عِبرة» باشد. اسناد و قباله‌ها هم همین‌طور است; یك وقت است یك قباله را به عنوان اینكه قباله وقفی یا قباله نكاحیِ دویست یا سیصد سال قبل است که خط خوبی دارد، ارزش تاریخی خوبی دارد یا كاغذ خوبی دارد, خودِ این قباله را می‌خرند; این مالیت دارد و این وقف‌نامه را می‌خرد، در حالی كه این وقف‌نامه مربوط به زمینی در یك روستا بود كه الآن در اثر رانش كوه و زمین, كل آن زمین آمده در درّه و اصلاً زمین و موقوفه‌ای نیست؛ ولی در این سند امضای علمای بزرگ آن منطقه است، خط یكی از خطاطان معروف آن عصر است و كاغذ آن هم كاغذ ترمه‌ای ارزشمندی است، این سند را می‌خرد; این ارزش دارد و جزء میراث فرهنگی است و با افتخار هم دارد می‌خرد؛ قباله‌ها همین‌طور است، اسناد خرید و فروش خانه همین‌طور است؛ ولی اگر كسی سند خانه خود را بخواهد بفروشد، این سند چه ارزشی دارد؟ این خانه را به ده میلیون خریده و سند هم در دست اوست، این سند را می‌خواهد بفروشد، این سندِ كاغذ, چند برگی بیش نیست، اگر این برای آن محتوا «عِبرة» باشد و محتوای این سند، یعنی خانه را بخواهد بفروشد، عیب ندارد. بنابراین سند فروشی، سفته فروشی و چك فروشی اینها باید حساب خاص خود را داشته باشد، هیچ‌كدام از اینها معامله‌شان صحیح نیست، مگر به‌لحاظ محتوا.
پرسش: اوراق بهادار چطور؟
پاسخ: همین اوراق بهادار جزء چك و سفته و امثال آن هستند، چك‌های مشاركتی هم همین‌طور هستند؛ آن اوراق بهادار و این چك‌های مشاركت مردمی و امثال آن رواج پیدا كرد، خودِ اینها مالیت ندارند، محتوای و مضمون اینها مالیت دارد، اگر آن مالیّت «بالفعل» باشد یا نسیه باشد، برابر خاص خود می‌تواند «ثمن» یا «مثمن» قرار بگیرد. همه اینها یك طرف و اسكناس طرف دیگر; اسكناس مالی «بالفعل» است که قابل خرید و فروش است و چون «مكیل و موزون» نیست ربا در آن راه ندارد؛ اما این اوراق بهادار، چك، سفته، اوراق مشاركتی، بُن‌ها و امثال آن ـ این بن‌هایی كه می‌دهند ـ نمی‌شود خرید و فروش كرد، برای اینكه اینها مال نیستند. یك وقت انسان صد برگ بُن می‌خرد كه اینها را در كارهای خود صرف كنند؛ مثل آنهایی كه می‌خواهند بُن به دیگران دهند، این بُن‌ها را می‌خرند، اینها هركدام یك كارت مخصوصی است که صد عدد آن را به فلان مبلغ می‌خرند؛ اما در یكی از این بُن‌ها نوشته ده میلیون یا ده كیلو، این بُن به اندازه ده كیلو نمی‌ارزد كه انسان خود بُن را معامله كند؛ بله, محتوای این كه این بن «عِبرة» و علامت برای آن است، آن در صورتی كه اعتبار داشته باشد، قابل خرید و فروش است. بنابراین چك‌هایی كه اعتبار ندارد از دو جهت اشكال دارد: یكی اینكه خود چک كه مال نیست و دیگر اینكه «عِبرة» مال هم نیست، پس نه خودش مال است و نه علامت مال؛ اگر چیزی نه خودش مال بود و نه علامت مال، خرید و فروش آن باطل است، چون نه در مقام «ثمن» قرار می‌گیرد و نه در مقام «مثمن»؛ اما اسكناس خودش مال است و کاملاً قابل خرید و فروش است و صرّافی‌ها هم كارشان بیع است، اینكه می‌گویند تبدیل كردیم؛ یعنی «مُبَادَلَةُ مَالٍ بمَالٍ» و آن را باید مواظب باشند كه احكام بیع بر آن مترتب است؛ خیار مجلس هست و مانند آن که دیگر نمی‌تواند بگوید من فروختم و پس نمی‌گیرم. بیع جزء عقود لازم است، اینكه می‌نویسند كالایی كه فروخته شد پس گرفته نمی‌شود، یك حق مسلم و شرعی و قانونیِ فروشنده است، برای اینكه بیع عقد لازم است و عقد لازم كه شد بایع می‌تواند پَس نگیرد و مشتری هم می‌تواند پَس ندهد؛ اما اگر كسی «إستقاله» كرد، «إقاله» او مستحب است؛ یعنی اگر كسی گفت من پشیمان شدم، در روایات هست كه «مَنْ‏ أَقَالَ‏ نَادِماً»,[3] خدا هم پشیمانی او را در قیامت ترتیب اثر می‌دهد. «إقاله», یعنی كسی كه «مستقیل» است و آمد گفت من پشیمان شدم، طرف دیگر «مقیل» باشد و پشیمانی او را ترتیب اثر قرار دهد. گاهی «تقایل و مقایله» است که طرفَین پشیمان شدند و می‌آیند فسخ می‌كنند؛ ولی حق مسلم فروشنده این است كه پَس نگیرد و حق مسلّم خریدار این است كه پَس ندهد، چون عقد لازم است و اگر این صرّاف‌ها بگویند ما زمانی که فروختیم پَس نمی‌گیریم، مادامی كه طرفَین در مجلس‌ هستند و خیار مجلس دارند او باید پَس بگیرد. بنابراین این تبدیل جز بیع چیز دیگر نیست و بیع اسكناس به هر وسیله باشد صحیح است و چون «مكیل و موزون» نیستند، ربابردار نیست.
پرسش: ...
پاسخ: بله، اما خصوصیات آن هم گفته شد. این وقف‌نامه دیگر مالیت ندارد؛ اما امضای چند دانشمند و علما و فقهای قبلی است كه انسان از این راه می‌خواهد امضای آنها را در جای دیگر بشناسد، خطی دارد كه خط ارزشمند است، كاغذ ترمه‌ای دارد كه ارزشمند است، اینها را می‌خرد، وگرنه آن وقف‌نامه بودن كه ارزش ندارد، برای اینكه موقوفه از بین رفته است؛ ولی با داشتن امضای علمای آن منطقه می‌تواند بفهمد كه امضاهایی كه در سایر وقف‌نامه‌ها و اسناد هست جعلی یا غیر جعلی است، این برای یك كارشناس خیلی ارزش دارد؛ این امضاها، این خط و این قباله ترمه‌ای را كه ارزشمند است می‌خرد.
پرسش: ...
پاسخ: بله، اگر فعلاً پول هست، مخصوصاً در شرایط كنونی كه دیگر لازم نیست شخص برود، با یك رابطه اینترنتی می‌تواند جابهجا كند. اگر با تلفن یا غیر تلفن جابهجا می‌شود، این نقد است؛ اما اگر زمان می‌برد این نسیه است.
مسئله بعدی آن است كه جریان ربا، مثل جریان ریا است كه درباره ریا گفته شد كه ریا مثل حركت آن مور سیاه در شب تار است كه آنقدر مخفی است كه بر خود انسان هم پوشیده است: «كَدَبِیبِ‏ النَّمْلَةِ السَّوْدَاءِ عَلَى‏ الصَّخْرَةِ الصَّمَّاءِ فِی‏ اللَّیْلَةِ الظَّلْمَاء»;[4] اگر یك مور سیاهی در شب تاری روی سنگی نرم راه برود كسی احساس نمی‌كند، خطر ریا هم همین‌طور است؛ این آیه نورانی كه فرمود: ﴿ما یُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ﴾[5] که یك شرك رقیقی در كار اكثر افراد هست، همین است. اگر این عنوان نبود، اگر پای ما نبود، اگر ما دخالت نمی‌كردیم، اگر نام ما را نمی‌بردند، اگر این لقب كذایی را به ما نمی‌دادند, ما آنچنان نمی‌كردیم، این‌‌چنین نیست كه كار «لله» تعالی خالصاً باشد، برای این عناوین هم هست؛ این می‌شود شرك رقیق كه اكثری مردم گرفتار این هستند: ﴿ما یُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ﴾، این خطر ریاست. جریان ربا هم مثل ریا, حركت ضعیف مور سیاه در شب تاریك روی سنگ «أملس» است كه اصلاً معلوم نیست. این فروعی كه فقهای ما(رضوان الله علیهم) مطرح كردند، برای آن است كه انسان احساس كند و گوشی بگذارد و با دقت ببیند كه این مور دارد حركت می‌كند یا نه.
چند مسئله در این كتاب‌های فقهی بود که بزرگان ذكر كردند و مرحوم آقا سید محمد كاظم(رضوان الله علیه) هم در همین جلد شش عروة الوثقی[6] كه بحث اول آن مربوط به مسئله رباست، در مسئله پنجاه به بعد ذكر می‌كند كه اگر یك خروار گندم برای دو نفر یا برای دو برادر یا مال دو شریك است، نیمی از این گندم یا برنج «جَیّد» و خوب است و نیمی از آن گندم «ردی» و نامرغوب هست، پس مال دو شریك هم هست، اینها این خروار گندم مخلوط از «جَیّد و ردی» را فروختند به یك خروار گندم «ردی» یا «جَیّد» كه همه «جَیّد» است یا همه‌ «ردی» است, یا حالا فروختند به یك خروار گندمی كه مثلاً همه «جَیّد» است، این دو طور ممكن است معامله شود كه در یك طور این ربا دونده است و محسوس نیست، در قسم دیگر مصون از رباست. آن صورتی كه ربا دونده است و ربا در آن راه پیدا می‌كند این است كه این دو نفر ‌اینطور تبانی كردند كه این خروار گندمی كه نیم آن «جَیّد» و نیم‌ دیگر «ردی» است را می‌فروشند به یك خروار گندمی كه همه‌ آن «جَیّد» است؛ تبانی كردند و گفتند چون قیمت «جَیّد» دو برابر «ردی» است، ما این ثمنی را كه می‌گیریم «تثلیث» كنیم، نه «تنصیف»، یعنی سه قسمت كنیم: دو قسمت را شما كه صاحب گندم «جَیّد» هستید ببرید و یك قسمت را من كه صاحب گندم «ردی» هستم می‌برم، این خروار صد مَن است را كه پنجاه مَن‌ آن «جَیّد» است و پنجاه مَن آن «ردی» است را فروختند به یك خروار گندم «جَیّد» که صد مَن است; از این جهت ربا نیست, برای اینكه «مكیل و موزون» مساوی هم هستند، لكن تبانی این دو شریك این است كه ثمن یعنی یك خروار گندم «جَیّد»ی كه گرفتند را تنصیف نكنند, بلکه «تثلیث» كنند و به سه قسمت تقسیم كنند، دو قسمت را این شخصی كه گندم «جَیّد» او بود ببرد، یك سوم را این كسی كه پنجاه مَن گندم «ردی» داشت ببرد، در آن رباست، چرا؟ برای اینكه بازگشت این یك بیع به دو بیع تحلیل شده است، در یك بیع پنجاه من گندم «جَیّد» در برابر بیش از پنجاه مَن قرار گرفت و در یك طرف پنجاه مَن گندم «ردی» در قبال سی یا 25 مَن قرار گرفت که در یك طرف «تفاضل» شد و در یك طرف تناقض شد که این از هر دو طرف رباست. گاهی این‌‌طور است و گاهی این دو نفر مصالحه كردند، اتفاق كردند و تبانی كردند این یك بیع باشد، نه دو بیع؛ این خروار گندمی كه نیمی از آن «جَیّد» و نیمی از آن «ردی» است را می‌فروشند به یك خروار گندمی كه همه «جَیّد» یا همه‌ «ردی» است و بنای آنها هم بر اساس گذشت‌هایی كه دارند بر تنصیف است كه نصف را این ببرد و نصف دیگر را او ببرد که این ربا نیست. بنابراین یك وقت است كه یك خرید و فروش ظاهری, به حسب ظاهر یك معامله است و هیچ ربا در آن نیست؛ اما یك وقت است با تحلیل و تبانی كه كردند دو معامله است که یكی می‌شود ربوی و دیگری می‌شود غیر ربوی که اینها را ذكر كردند.[7]
پرسش: ...
پاسخ: بله, تبانی اینها این است كه حین معامله دو بیع باشد؛ وقتی تبانی اینها این است كه حین «مبایعه» دو بیع باشد، بازگشت آن به این است كه آن انشایی را كه دارند جاری می‌كنند، این «تثلیث» تحت این انشا قرار می‌گیرد، وقتی می‌گویند «بعت»، یعنی «بعت» یك خروار گندمی را كه «تثلیث» می‌شود؛ «اشتریت» یك خروار گندمی را كه «تثلیث» می‌شود، بازگشت آن به این است و تثلیث‌ آن هم به این است که یك طرف پنجاه مَن می‌دهد هفتاد و خرده‌ای می‌گیرد، یك طرف پنجاه مَن می‌دهد و سی می‌گیرد، این «تفاضل» است. گاهی یك معامله هست و بدون تحلیل که این می‌شود صحیح.
بعضی از فروعی كه فقهای ما ذكر كردند، برابر محل ابتلای عصر ائمه(علیهم السلام) بود كه از آنها سؤال می‌كردند و آنها هم جواب می‌دادند كه این روایت‌ها را ما دیگر نیاوردیم بخوانیم، چون قبلاً آن روایت‌ها خوانده شد و آن این است كه گاهی از امام(علیه السلام) سؤال می‌كنند كه مرغی است كه تخم دارد، این را می‌توانیم به مرغی بفروشیم كه بی‌تخم است؟ یا هر دو دارای تخم هستند، می‌توانیم بفروشیم یا نه؟ «دجاجه»‌ای كه «فیها بیضةٌ» را می‌شود بفروشیم به «دجاجه»‌ای كه «لیس فیها بیضه»؟ فرمودند عیب ندارد. بعد گفتند كه «شاة»ی كه «علیها كذا و كذا صوفٌ» را بفروشیم به «شاة»ی كه «لیس علیها صوفٌ»؟ بعضی از گوسفندانی كه پشم‌شان بریده شد و بعضی از گوسفندها كه پشم‌شان هست، تفاوت و «تفاضل» است، فرمودند كه عیب ندارد و سرّش هم این است كه اینها «مكیل و موزون» نیستند. درست است كه پشم اگر جدا شود «موزون» است و حكم خاص خود را دارد یا تخم مرغ اگر جدا شود در بعضی بلاد یا در بعضی اعصار«موزون» است، اما فعلاً كه در درون تخم است حكم آن را ندارد. این سه ـ چهار مسئله در یك روایت از ائمه(علیهم السلام) سؤال شده است كه مثلاً مرغ با تخم با مرغ بی‌تخم، گوسفندی است با پشم با گوسفند بی‌پشم, خرید و فروش‌ آن جایز است یا جایز نیست؟ که فرمودند عیب ندارد، چون گاهی ممكن است ـ این فرع هم قبلاً گذشت ـ كه یك كالا در شرایطی «مكیل و موزون» باشد و در شرایط دیگر «مكیل و موزون» نباشد؛ همین میوه وقتی روی درخت است «مكیل و موزون» نیست، وقتی چیده شد به بازار و میدان آمد «مكیل و موزون» است؛ آن صاحب باغ یا میوه باغ خود را به یك میوه‌بخر می‌فروشد یا باغ را اجاره می‌دهد تا منافع باغ را كه میوه است او بهره‌برداری كند; پس دو طور است: اگر باغ را اجاره بدهد، قبل از اینكه بهار شود و شكوفه‌ای پیدا كند یا اصلاً زمستان ممكن است كه معامله كند و بگوید آقا! من این باغ را به شما یك ساله و به فلان مبلغ اجاره دادم که درآمد این باغ برای شما باشد؛ هنوز بهار نشده و هنوز شكوفه‌ای نكرده، این جایز است. یك وقت است که میوه باغ را می‌خواهد بفروشد، نه باغ را اجاره بدهد؛ اگر میوه باغ را می‌خواهد بفروشد باید صبر كند، بهار شود، شكوفه كند، این شكوفه‌ها ریخته شود، گُل كند تا معلوم شود كه چقدر میوه است، وگرنه «غرر» می‌شود. اگر بخواهد بفروشد، اصلاً معلوم نیست كه امسال باغ را سرما می‌زند یا سرما نمی‌زند، چه چیزی را می‌خواهد بفروشد؟ مبیع باید مشخص باشد، موجود باشد، یك وقت در ذمّه می‌فروشد كه این باغ فروشی نیست. بین فروش میوه باغ و بین اجاره خود باغ فرق است; به هر تقدیر در هر دو صورت میوه روی درخت باشد دیگر «مكیل و موزون» نیست، وقتی چیده شد و به زیر درخت آمد, «مكیل و موزون» است. تخم مرغ مادامی كه در درون «دجاجه» است «موزون» نیست و «معدود» هم نیست؛ اما وقتی بیرون آمد این حكم را دارد. سرّ اینكه فقها(رضوان الله علیهم) این فروع را مطرح كردند برابر آن روایاتی است كه قبلاً خوانده شد.
«و الحمد لله رب العالمین»


[1]. المصباح المنیر فی غریب الشرح الكبیر للرافعی، ج‌2، ص69.
[2]. صیغ العقود و الإیقاعات(شیخ انصاری)، ص41؛ بیع كالى به كالى عبارت است از بیع دَین به دَین كه زمان هر دو مؤخر باشد و این قسم از بیع در شریعت مطهّره محرّم و باطل است و صیغه این بیع آن است كه بایع مى‌گوید: «بعتك دینی الفلانی بدینك الفلانی» یا می‌گوید: «بعتك دینی الفلانی بعشرة دراهم مؤجّلة إلى شهر» و مشتری می‌گوید: «قبلت».
[3]. الخصال، ج1، ص224.
[4]. منتخب الأنوار المضیئة فی ذكر القائم الحجة(علیه السلام)، ص16 و 17.
[5]. سوره یوسف, آیه106.
[6]. تکملة العروة الوثقی, ج1, ص45.
[7]. تکملة العروة الوثقی, ج1, ص48؛ «مسألة 57: إذا كان كرّ من الحنطة نصفه جیّد و هو لواحد و نصفه الآخر ردی‌ء و هو لآخر‌و كانت قیمة الردی‌ء نصف قیمة الجیّد فباعاها بكرّ من الجید، فان تبانیا علی ان یكون الثمن بینهما بالمناصفة فلا اشكال و اما ان أطلقا فالظاهر كونه ربا لأن البیع المذكور بمنزلة بیعین و یكون لصاحب النصف الجیّد ضعف ما لصاحب الردی‌ء».


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1396 ساعت 05 و 12 دقیقه و 08 ثانیه
Hi to every single one, it's truly a fastidious for me to pay a quick
visit this web page, it contains helpful Information.
یکشنبه هشتم مرداد 1396 ساعت 23 و 37 دقیقه و 18 ثانیه
Does your site have a contact page? I'm having a tough time locating it but, I'd
like to send you an email. I've got some suggestions for
your blog you might be interested in hearing.
Either way, great blog and I look forward to seeing it grow over time.
شنبه سی ام اردیبهشت 1396 ساعت 16 و 14 دقیقه و 32 ثانیه
I think that is among the so much important information for me.

And i am happy reading your article. But should commentary on some common things, The
web site style is great, the articles is truly excellent :
D. Just right job, cheers
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی